به آدرس vivara.persianblog.ir مراجعه کنید
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩  کلمات کلیدی: به آدرس vivarapersianblogir مراجعه کنید

 
یزدنامه (قسمت اول)
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱  کلمات کلیدی:

 ساعت۶:۳۰ صبح نهمین روز از فروردین ماه ۱۳۸۵ ٬ به همراه خانواده ام ٬ پدر بزرگ ٬ خانواده های عمو و دایی ام ٬ ۱۳ نفری راهی سفر شدیم.مبدا:تهران.مقصد:شهری که تنها ذهنیت من از آن ٬ شهری کویری بود!به علت تبلیغات کمی که در موردش انجام گرفته ٬ فکر نمی کردم مکانهای زیادی برای بازدید داشته باشد! غافل از اینکه در این شهر علی رغم اماکن مذهبی٬ تاریخی و موزه ها٬کوچه ها و محله هایی فراوان است که هرکدام به تنهایی دنیایی ازدیدنیهارا به دوش می کشند!نه تنها چیزی از شیراز و اصفهان کم ندارد بلکه بسیار  بیشتر از آن دو٬ بافت قدیمی و اصیلش را حفظ کرده و برای آنان که به نوستالوژی معتقدند٬ شهری خاطره انگیز است!...یـــــــــزد...شهر بادگیرها...شهری به قدمت چندین قرن ٬ با جذابیت هایی فراوان که هرگز آنها را فریاد نزده است!

همیشه قلم گیرای استــــاد دکتـــــر شریعتی در کتاب کویر٬ مرا به کویرهای یزد ٬ که ندیده بودمشان ٬ میبرد!و امروز که پس از یک سفر کوتاه اما پر بار این نوشته ها را می نویسم حس می کنم بهتر می توانم آنچه استاد فرموده را لمس کنم!در کویر سایه روشن ها هر لحظه یک تابلوی نقاشی بی نظیر می آفرینند!زرد و کرم و قهوه ای وقتی هم آواز می شوند ٬ آنقــــــــدر صمیمی و پر ابهامند که حتی از رنگ سبز غالب در جنگل ها هم در زیبایی پیشی می گیرند!

نمی دانم چرا یزد را آنگونه که لایق است به ما نشناسانده اند ٬ اما می دانم که هر اهل دلی با یک بار دیدنش ٬ عاشقش می شود! سفرنامه ام گرچه مختصر است اما امیدوارم بتواند انعکاس بخشی از زیبایی هایی باشد که در این شهر کاه گل پوش دیده ام:

تکیه یا حسینیه ی امیر چقماق

   

این بنای عظیم ـ ساخته شده در سال ۱۲۹۶ هـ .ق ـ که بسیاری یزد را به آن می شناسند٬ بر خلاف تصور رایج و نام تکیه ٬ توسط امیر چقماق ساخته نشده است.بنا عرض کم اما طول و ارتفاع زیادی دارد!در تمام طبقات و همچنین مناره ها و ستونهای آن ٬ آیات قرآنی به رنگ سبز نقش بسته است.پلکانی که در دل مناره ها به پشت بام ختم می شود٬ پیچ در پیچ و تنگ و تاریک است و عبور از آن هیجان لذت بخشی دارد! از پشت بام در جهت شمال و جنوب یک خیابان اصلی می بینید که شهر در اطراف آن گسترده است!از آنجا یزد زیر پایت است! جمعیت غالب با خانه های قدیمی و یک طبقه است و اگر هم بلندی هایی ببینی ٬ چیزی نیستند جز بادگیرهایی که در اینجا فراوانند!

مسجد امیر چقماق(در سمت راست تصویر بالا)

امیر جلال الدین چقماق از سرداران شاهرخ تیموری و حاکم یزد٬ با همکاری همسر خود در جهت آبادانی یزد مجموعه ای شامل آب انبار ٬ حمام ٬ کاروانسراها ٬ خانقاه ٬ قنات خانه و از همه مهمتر مسجد امیر چقماق را بنیان نهادند. این بنا ٬ مسجد جامع نو نیز نامیده می شود.شامل شبستان ٬ گرمخانه و صحن است.در برخی

 از قسمت ها ٬ نقوشی وجود دارد که هماهنگی آنها با بنا موجب شده بیننده در نگاه اول آنها را اشکالی تزئینی تلقی کند اما با نگاهی عمیق تر در می یابیم که این اشکال و خطوط همگی آیاتی از قرآن کریم هستند!

آب انبار ۵ بادگیر امیر چقماق

  آب انبارها برای شهرهای کویری عنصری حائز اهمیت بوده و این آب انبار یکی از ۷۵ آب انباری است که در یزد وجود  دارد. قدمتی ۴۳۰ ساله دارد و هیچ گونه تغییری بر آن حادث نشده است!بجز اینکه روی آب انبار زور خانه ای به نام صاحب الزمان  ساخته اند.در ضلع شرقی زورخانه پلکانی است که به آب انبار مدوری ختم میشود که ۵ بادگیر به فواصل مساوی در آن قرار گرفته اند.در گذشته باد از طریق این بادگیرها وارد میشده و از مسیر دریچه ها ٬ آب پشت آب انبار را خنک می کرده است!

آتشکده ی زرتشتیان

    

رزتشتیان خداپرست بوده و هستند و هیچگاه آتش را نمی پرستیدند بلکه آنرا مظهر پاکی می دانند.در محور ورودی بنا ٬ حوضی دایره ای شکل است و ساختمان اصلی در پشت آن واقع شده است.آتش درون یک جام بزرگ در محفظه ای شیشه ای در اتاقی نسبتا وسیع و دور از تابش خورشید قرار گرفته است.

بنا در آبان ماه۱۳۱۳ هـ .ش بنا گردیده٬ آتش موجود در این آتشکده که زرتشتیان آنرا آتش ورهرام می نامند ٬ حدود ۱۵۱۵ سال پیش از آتشکده ی ناهید پارس(پس از نقل مکان به چندین محل دیگر در استان یزد) به این مکان آورده شده و تا کنون خاموش نشده است!

در محوطه ی سالن تصویری از تمثال زرتشت پیامبر ٬ گفته های او در ستایش اهورامزدا(اهورا به معنی خدا و مزدا به معنی بزرگ) ٬ نوشته هایی در مورد گاه انبار یا فصل برداشت محصول و اسامی روزهای هر ماه زرتشتیان وجود دارد.

    

شکل فروهر نشان زمان هخامنشیان و بر اساس فلسفه و اصول و تعلیمات زرتشت پیامبر ٬ درست شده است:

۱)شکل پیرمرد:نشان آن است که فروهر آدمی انسان را مانند پیرمردی جهان دیده و در کمال تجربت و دانایی می خواهد.

۲)دست راست بر افراشته به بالا و جلو: نشان توجه به اهورا مزدا یا پیمودن راه راست است.

۳)حلقه دست چپ:نمایانگر عهد و پیمان و پایداری در آن است.

۴)بالهای گشاده دارای سه طبقه:نشان ان است که انسان باید همیشه با اندیشه نیک ٬ گفتار نیک و کردار نیک به سوی پیشرفت بیشتر در پرواز باشد و هیچگاه کاهلی و زبونی را به خود راه ندهد.

۵)حلقه ی میان کمر:نمایانگر زمانی است که انسان در ان جا گرفته و باید با نیروی پارسایی زندگی کند که وقتی از دایره ی روزگار رهایی یافت ٬ به بهشت جاودان راه خواهد یافت.

۶)دو رشته پیوسته به حلقه کمر:نمودار سپنتا مینو و انگره مینو (نیکی و بدی) است و باید کوشید که نیروی بدی را پشت سر نهاده و در جلو در صدد تحصیل نیروی سپنتا مینو بوده تا همواره نیکی را گسترش و بدی را محو نماییم.

۷)قسمت زیرین که دامن مانند است و دارای سه طبقه است:نشان مبارزه با اندیشه بد٬ کردار بد و گفتار بد است.و گویای این است که بدی را باید به زیر انداخت و پست و زبون ساخت.

 

                                                            ادامه دارد...

 

پ.ن ١:وقتی که اسلام به ایران وارد شد٬ زرتشتیان یزد با پرداخت جزیه خواستار حفظ آئین پدری خود شدند و به این ترتیب این دین تا به امروز پا بر جاست و شاید همین اعتقاد به حفـــظ آئــین اجدادی یکی از دلایلی است که دین زرتشت را در نظر من به عنوان یک مسلمان همیشه قابل احترام و جذاب جلوه داده است! 

 پ.ن ٢:این سفر مربوط به ٩تا١١ فروردین سال ١٣٨۵ است.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
برره نامه
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢  کلمات کلیدی: روستای برره ، مهران مدیری ، مجموعه ی شب های برره

                 

سکانس اول:دوم دی ماه ۱۳۸۴ ٬ ساعت ۳ بعدازظهر و آسمان ابری ومتراکم که راهی سفر شدیم. سفری خاطره انگیز به جایی که دوستش داشتم. بارها از پس صفحه  جادوی خانه مان دیده بودمش اما می رفتم تا فارغ از حصار شیشه ای از نزدیک ببینمش. اشتیاق عجیبی برای این تجربه ی هیجان انگیز داشتم. خیلی بیشتراز سن واقعی ام سفر کرده ام اما این سفر جنسش متفاوت بود و خاطره اش خاصتر. سفر به روستای بــــــــــــرره. روستایی به وسعت یک باغ٬ با جمعیتی به تعداد یک گروه فیلم برداری و نمادی از یک جامعه ی حقیقی با آدم های واقعی!

سکانس دوم:وقتی به باغی که روستای برره را در خود جای داده است رسیدیم٬ باران می بارید. در فاصله ای که منتظر باز شدن در بودیم٬ جمعیت زیادی به امید وارد شدن به باغ دور ما جمع شدند.اما وقتی در را باز کردند٬ ما به خاطر آشنایی مان با آقای مدیری وارد شده و بقیه پشت در ماندند!

سکانس سوم:باغ بزرگی بود با مرکزیت یک بنای قدیمی بزرگ دو طبقه که همان نمای بیرونی خانه ی سردار خان است. در منظره ی روبرو بخشداری برره٬ چال اسکندرون٬میدان کره بز و بقیه ی مغازه ها٬خانه ها و کوچه های مجازی برره به چشم می آیند. طراحی دکورها آنقدر ظریف و ملموس است که وقتی آنجا قدم می زنی٬ خودت را در بافت و حال و هوای یک روستای واقعی احساس میکنی.

سکانس چهارم:باران به شدت می بارید و گروه بی توجه به این بارش٬ نگران از رفتن نور و نرسیدن برنامه به پخش آنشبند! قسمت ۶۶، ای توریست که گفتی یعنی چه٬ و سکانس هایی که یکی پس از دیگری کلید می خورند.

سکانس پنجم: کار، سنگین و وقتگیر است مخصوصا ساختن مجموعه هایی مثل شب های برره که روز پخش اند و برای پخش در همان روز٬ ضبط میشوند٬ بخاطر زمان کم و محدودیت های موجود واقعا دشوار است و علاقه و پشتکار می خواهد. برای گرفتن هر سکانس طراحی صحنه٬ انتقال وسایل فیلم برداری و جابجایی اعضای گروه به لوکیشن جدید و ده ها خرده کاری های دیگر لازم است.

سکانس ششم: مهران مدیری عزیز با وجود مشغله ی کاری٬ خونگرم و مهمان نواز است. بجز رضا شفیعی جم و بهنوش بختیاری٬ بقیه ی هنرمندان حضور داشته٬ و برخوردی گرم و صمیمی دارند.

سکانس هفتم:با اتمام سکانس های خارجی، نوبت به سکانس های داخلی می رسد.وارد ساختمان که میشوید٬ اتاق بزرگی است که خانه ی سردار خان است و به اتاقی راه دارد که با میزها و طراحی مخصوصش لوکیشن بخشداری برره است. اتاق دیگری هم وجود دارد که در یک سو خانه ی شیر فرهاد و لیلون است و در سمت دیگرش یک دستگاه چاپ قدیمی وجود دارد و محل فیلم برداری سکانس های مربوط به دفتر روزنامه است. حمام برره هم در گوشه ای از اتاقی دیگر طراحی شده .در انتهای سالن، پلکانی وجود دارد که به طبقه ی دوم ختم میشود٬ از پله ها که بالا می روید پیش رویتان اتاقیست که لباس شخصیت های برره را در خود جای داده است. در طبقه ی دوم یک راهروی بلند است که به چندین اتاق(خانه ی کیانوش و سحر ناز ٬اتاق گریم٬ اتاق مونتاژ و دو اتاق روبروی هم در انتهای سالن که یکی دفتر طغرل و دیگری خانه ی سالار خان است) راه دارد.

سکانس هشتم:داستان مربوط به توریستی است که به قصد دیدن شیراز آمده است اما برره را به جای شیراز به خوردش داده اند و مجبور است برای دیدن ارگ برره٬مجسمه ی ابول حوض و حرکات سمبلین قالی بافی و بذر افشانی و...پول بپردازد.

سکانس نهم:بعضی صحنه ها مثل سکانس مربوط به مجسمه ی ابول حوض و سکانسی که مهران مدیری کلمه ی سمبلین را بیان می کند٬ چندین بار تکرار می شوند! طراحی و اجرای حتی کوتاهترین سکانس ها٬ دقیــــــــقه ها طول میکشد! و بعضی دیالوگ ها و بخش ها قبل از اینکه توسط شبکه بریده شوند٬ دچار خود سانسوری میشوند. با دیدن تمام این دشواری های خسته کننده ٬ باز هم جو این کارهای گروهی برایم جاذبه دارد.

سکانس دهم:با وجود تمام تلاشها به علت شرایط نامناسب جوی٬ قسمت مربوط به توریست به پخش آنشب نمی رسد و شنبه شب آینده پخش می شود.

سکانس یازدهم:ساعت ۸:۳۰ است که روستای برره را ترک می گوییم. روستایی که به طرزی هنرمندانه نمادی از جامعه و بیانگر واقعیت ها٬هنجارها٬نا هنجارها و کمبودهای این جامعه است.اینگونه پردازش های استادانه را پیشتر هم در کارهای مهران مدیری دیده ایم.

سکانس دوازهم:در طول این سفر یکی از نگرانی های میزبان خوب ما-مهران مدیری نازنین- این بود که به ما خوش بگذرد٬ و واقعا هم همین طور شد و ساعات خوشی که در آنجا داشتیم جزو زیباترین لحظاتمان خواهد بود . این سفر به یادماندنی همواره در مخیله ی خاطراتم خواهد ماند. با تشکر فراوان از مهـــــران مدیــــــری که تور لیدر عزیز ما در این سفر بود.

               

پی نوشت:این سفر مربوط به 2 دی سال 1384 است.

*دلنوشته ی من در مورد روستای برره:

روستای برره و مردمش را دوست داشتم. در کنار تمام جذابیت هایی که فیلمنامه ها و شخصیت پردازی هایش داشت، دلیل محکم دیگرش این است که همیشه کارهای مهران مدیری را دوست داشته ام. جنس کارهایش متمایز و منحصر به شخص خودش است.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
منجیل نامه + رودبارنامه
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦  کلمات کلیدی: منجیل-نیروگاه بادی ، رودبار ، زیتون ، سد سپیدرود

آسمان رنگ آبان داشت که راهی سفر شدیم.مقصد جایی که تابع استان گیلان  است و هدف، بعد از گشت و گذار، خریدن چیزی که نامش زیتون است.

منجیل

اینجا را پیش از اسلام مانگیل می گفتند. از شهرهای شهرستان رودبار است و هوای منحصر به فردش را از تلاقی سه نوع آب و هوای معتدل خزر، کوهستانی البرز و گرم و خشک مرکزی دارد. باد، اغلب به شدت می وزد و گاهی آنقدر شدید، که می خواهی از زمین کنده شوی و راهی نا کجا! از صدای پای همین باد است که از اوایل دهه ی هفتاد تا امروز، نیروگاه ها و توربین های بادی این سرزمین بیشتر از دیروز جان می گیرند تا منجیل شهر انرپی گیلان باشد.

  

رودخانه های شاهرود و قزل اوزن از خانه های خود می آیند تا در منجیل بهم برسند و یکی شدنشان در پشت سد سپید رود و دریاچه سپید رود ذخیره شود تا شالی کاران و کشاورزان گیلانی محتاج نباشند به آبی که جان مایه ی زمین های آن هاست.

 

پس از حمله ی اعراب مسلمان به ایران، مانگیل از معدود سرزمین هایی بود که ایرانی ماند و خاندان های قدیمی اش چون اسپهبدان، قارنیان و جستان به آداب رسوم خود معتقد ماندند. و من به این فکرمی کنم که چقدر خوب باید باشد معتقد ماندن!

رودبار

            

می گویند نامش رودبار شده چون که رود سپید رود را در خود دارد. رودبار با آب و هوای مدیترانه ای اش، مرکز شهرستان رودباریست که در جنوب استان گیلان خانه کرده. تابستان های گرم و زمستان های معتدلش همان چیزیست که درختان زیتون را زنده می کند تا رودبار مرکز زیتون و فراورده های آن باشد. اینجا هم به اندازه ی منجیل باد هایی برای وزیدن دارد که از دره ی سفید رود می آیند. تنوع مردم شناختی اش تا آنجاست که دیلمی‌ها،کرمانج ‌ها، تالش ها و آذری ها را در کنار هم دارد.

آثار به دست آمده از تپه مارلیک از تمدنی 6 هزارساله می گوید که از هزاره ی دوم قبل از میلاد می آید. بعد ها چیزی نزدیک به 600 سال قبل بود که شاه عباس، کرمانج ها را به این منطقه کوچاند و از آن روز تا به امروز هنوز درخت زیتون بومی همیشگی این سرزمین بوده و مانده است.

پی نوشت:سفر بالا مربوط به آبان سال ١٣٨٣ است.

*دلنوشته ی من درمورد منجیل و رودبار:

وقتی که ٣١ خرداد سال ١٣۶٩ چیزی به نام زلزله با قدرتی که ٧.٣ ریشتر بود این خطه را تکان داد و ٧٠٠ روستا ویران و بیش از ۵٠٠٠٠ نفر کشته شدند، من خیلی کوچکتر از آن بودم که عمق واقعی فاجعه را بدانم اما امروزها پدرم که بخاطر ماموریتش راهی این سرزمین ها شده بود خاطرات دردناکی را برایم می گوید و من هم دیگر زلزله را می دانم! حالا از پس آن همه لرزش زمین، بادهای منجیل هنوز واقعی اند و زیتون های رودبار، خوردنی!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
شیرازنامه(قسمت آخر)
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی: باغ ارم شیراز ، تخت جمشید(پریسپولیس) ، نقش رستم ، شاهچراغ

تخت جمشید(persepolis )

      

اینجا همان جایی بود که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم.کاش کسی نمی گذاشت اسکندر این همه ی اینجا را که حتی خرابه هایش هم تا بی نهایت اقتدارند، را به آتش بکشد !!!

 تخت جمشید با وجود گذر پر شتاب زمان هنوز یادگارها و حکاکی هایش را حفظ کرده است. آپادانا گرچه دیگر سقف و دیواری ندارد اما هنوز فخرفروشانه فریاد میزند که یک سرسرای بینظیر است.

نقوش سربازهای نیزه به دست هخامنشی/مقبره ی اردشیر در دل کوه/آتشکده ها/تالار آئینه/حکاکی هایی از شمایل کوروش و داریوش و هزاران حجاری بینظیر دیگر تخت جمشید را برایم یک بنای دوست داشتنی ساخته است. وقتی از یک فرانسوی نظرش را در مورد پرسپولیس پرسیدم هیجان زده پاسخ گفت:

It s unparalled .definitely you have most civilized culture

و عظمت آن تمدن کهن به من اجازه داد که کمی-تنها کمی- مغرور باشم !

گفتن خداحافظ به تخت جمشید برایم چقـــــــدر سخت بود. از این پس در هر طلوع هنگامی که خورشید از پس آن مجسمه ای که سری اسب مانند دارد بالا می آید، یاد آن ستونهای استوار در مخیله ام پرسه خواهد زد.........ای کاش ما هم در تهران تخت جمشیدی داشتیم!

نقش رستم

              

در اینجا کوهی روبریتان قرار دارد که بدنه اش با حجاری هایی از وقایع مهم روزگاران کهن آذین شده است. چهار سوراخ دَر مانند در دل کوه تعبیه شده که دریچه های ورود به مقبره های خشایارشا شاه/داریوش اول/اردشیر و داریوش دوم هستند.

حجاری ها از دلاوری های بهرام دوم/شاپور اول/تاج گذاری نرسی و...میگوید.

آتشکده ی زرتشت هم پس از گذشت سالها اقتدارش را حفظ کرده و هنوز هم از تقدس آتش در آن سالها سخن میگوید.

علت نام گذاری این منطقه:

شاپور اول(از شاهان ساسانی) توانست بر رومی ها پیروز شود و والرین امپراتور روم را اسیر کند.شاپور بعد از این پیروزی دستور داد صحنه ی تسلیم شدن والرین را بر بدنه ی کوهی در فارس حک کنند و از آنجا که این امپراتور رومی مانند رستم قوی جثه بود این منطقه را نقش رستم نام گذاشتند.

      

شاهچراغ

  

در وصف بزرگی اش همین بس که او برادر بزرگوار امام رضاست.

باغ گیاهشناسی ارم

 

گویا دیرینگی آن به روزگار امیران سلجوقی میرسد.انواع گیاهان را میتوان در این باغ زیبا یافت از این رو از سال ۱۳۵۹ با مالکیت دانشگاه شیراز به یک باغ گیاهشناسی تبدیل شده است.

بازگشت

 عاقبت در حالیکه دلمان نمیخواست، به شیراز تا درودی دیگر بدرود گفتیم و پس از پشت سر گذاشتن مسافتی نزدیک به ۲۰۰۰ کیلومتر دلشاد از مسافرتی به یادماندنی به تهران بازگشتیم.

پی نوشت:نوشته ی بالا در تاریخ ۴ شهریور ٨٣ نگاشته شده است.برای دیدن مطلب اصلی روی لینک زیر کلیک کنید.

 

                 http://kolbeyeshgh.persianblog.ir/post/31

 * دلنوشته ی من در مورد شیراز:

شیراز از آن شهرهایی بود که حریص بودم برای دیدنش. وقتی دیدمش ولع دوباره دیدنش کم که نشد هیچ، شیفته تر هم شدم. وقتی تخت جمشد مرا در خود می گیرد انگار من دیگر اینجا نیستم و رفته ام به همان روزها که ایران من، پارسی بود و از تبار هخامنش. تخت جمشید من را دیوانه می کند...ویرانه های استوارش که زیر این همه بی توجهی آفتاب و باد و آب هنوز مغرورند، من را از من می گیرد! علاوه بر سفری که برایتان گفتم یک بار هم در اردیبهشت ٨۶ راهی شیراز شدم.در ورای عطر دل انگیز بهار نارنج در سرزمین فارس از باغ دلگشا و باغ ارم تا انتهای پاسارگاد و نقش رستم همه چیز خواستنی تر بود.

حافظ بزرگ،  یار همیشگی لحظه هایم از تحویل سال تا شب های یلدایم، عجب خوب جایی می زیستی...خوش به حالت!     

...آزاده از کلبه ی ویوارا             


 
شیرازنامه(قسمت دوم)
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠  کلمات کلیدی: حافظیه و سعدیه و باغ دلگشا ، مسجد وکیل و حمام وکیل و بازار وکیل ، نارنجستان قوام

حمام وکیل

                 

یک حمام دیدنی مانند تمام حمام های قدیمی .این حمام اکنون تبدیل به یک سفره خانه ی سنتی شده است.

مسجد وکیل

  

مسجدی زیبا با ستونهای گچ بری شده با سقفی بلند با طراحی بینظیر.در این مسجد با یک زوج اسپانیایی برخورد کردم.وقتی نظرشان را در مورد این بنا پرسیدم به قدری زیبا در مورد قدمت مسجد صحبت کردند که من به عنوان یک ایرانی از این همه اطلاعات شگفت زده شدم.

بازار وکیل

               

بازاری با سقف بلند و حجره های بسیار. در این بازار میتوان تمام سوغاتی های شیراز را در کنار هم یافت از عرقیجات مختلف و معجون و مسقطی تا انواع صنایع دستی.

حافظیه

                          

 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

                      چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

بازدید از این زیارتگه عشاق و میعادگاه عارفان جهان برایم بسیار جالب بود.حافظی که بارها به اشعارش تمسک جسته ام این بار در کنار مقبره ی پاکش ایستادم و با تمام وجود برای شادی روح بزرگش دعا کردم.

آرامگاه شیخ اجل سعدی شیرازی

بازدید از آرامگاه این شاعر شیرین سخن بوستان و گلستان هم خالی از لطف نبود.درمحوطه ی آرامگاه قناتی وجود دارد که به حوض ماهی معروف است. از میان ماهیان بسیاری که در آب گوارای آن شنا میکنند میتوان سکه های بسیاری را یافت که مردم به نیت مرادی در آب انداخته اند.

باغ دلگشا

       

باغی که به وسعت اسمش براستی دلگشاست.نهری از میان آن میگذرد که سر چشمه اش از قنات آرامگاه سعدی است. می گویند این باغ از املاک قوام شیرازی بوده.

نارنجستان قوام السلطنه

 

این بنا مقارن باحکومت ناصرالدین شاه قاجار ساخته شده است و قسمت های مختلف آن شامل بنای نارنجستان(جهت پذیرش مهمانان)/خانه ی زینت الملک(مورد استفاده ی مسکونی و مخصوص اعضای خانواده)/حمام اختصاصی و عمومی/بازداشتگاه و اصطبل است که ۲ مورد آخر کاملا از بین رفته اند.

خانه ی زینت الملک - خواهر قوام - در مجاورت نارنجستان است. این دو توسط یک راهروی زیر زمینی بهم مرتبط بوده اند. زیر زمین خانه نیز موزه ای سرشار از مجسمه ها و ظروف قدیمی است.

ساختمان خانه به قدری قدیمی و مرموز بود که حتی تصور یک ساعت تنها ماندن در آنجا برایم غیر ممکن بود.

خانه ی زینت الملک

این خانه هم دارای اتاق های مرموز و آئینه کاری شده به سبک و سیاق قدیم است و حیاطی با حوض ماهی های قرمز و باغچه های بزرگ در مرکز آن قرار دارد.زیر زمین این خانه هم تبدیل به موزه ای بنام گنجینه ی تاریخ شده که دربرگیرنده ی تندیس بیش از ۴۰ نفر از بزرگان و نام آوران فارس است.

                                         

 

                                                    ادامه دارد...

پی نوشت:نوشته ی بالا در تاریخ ۴ شهریور ٨٣ نگاشته شده است.برای دیدن مطلب اصلی روی لینک زیر کلیک کنید.

                 http://kolbeyeshgh.persianblog.ir/post/31                     

...آزاده از کلبه ی ویوارا 


 
شیرازنامه(قسمت اول)
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱  کلمات کلیدی: شیراز ، پاسارگاد ، دروازه قرآن ، ارگ کریم خان

پس از اقامت کوتاهمان در اصفهان راهی شیراز شدیم. اولین بار بود که به شیراز می رفتم. همیشه دلم برای رفتن به آنجا و بازدید از تخت جمشید پر میکشید.

دروازه قرآن

       

وقتی از کنار دروازه قرآن-دروازه ورود به شهر شعر و هنر شیراز-گذشتیم در ورای عطر دل انگیز بهار نارنج دانستم که اینجا همان جاست که منتظرش بودم. شهر سعدی ها و حافظ ها و گاهواره ی تخت جمشید ها و پاسارگادها و یادگاری از تمدنی سترگ.

پاسارگاد

                             پاسارگاد

محوطه تاریخی پاسارگاد(حدودا در ۱۸۰ کیلومتری شیراز) که نخستین پایتخت آیینی هخامنشیان بوده شامل آرامگاه کوروش/کاخ های بارعام/کاخ اختصاصی/باغ های سلطنتی(که حتی تک درختی هم از آنها باقی نمانده است)/تندیس انسان بالدار/آتشکده و صفه ی تخت سلیمان است.بناهایی که از آنها تنهامعدود ستونهایی سنگی با کتیبه هایی به خط میخی-ایلامی و بابلی به جا مانده است. این ستونها از گذشته ای باستانی تر از ۲۵۰۰ سال قبل می آیند اما شاید اگر اسکندر مقدونی به تحریک معشوقه اش اینجا را به آتش نکشیده بود اکنون این بناها عظمتی بیشتر از این را مدعی می بود. اسکندر به آرامگاه کوروش و یادگارهای او رحم نکرد اما هیچ می دانست چنگال مرگ خیلی زود برای او نیز گشوده است.

موزه ی پارس

                              موزه ی پارس(عمارت کلاه فرنگی)شیراز

این موزه شامل عمارتی است که محل پذیرایی از میهمانان کریم خان زند بوده است و درست در مقابل دژ کریم خانی سکنی گزیده است. این بنا ۴ پنجره ی بزرگ دارد که هر یک از آنها به روی یک آب نما و طبیعتی دل انگیز باز میشود.در زیر یکی از این پنجره ها قبر وکیل الرعایا واقع شده.آیا این پادشاه زندی میدانست که روزی در همین عمارت مجلل میهمان پذیرش تا همیشه مدفون خواهد شد؟!! می گویند پس از به قدرت رسیدن آقا محمدخان قاجار؛ او قبر را شکافته و جمجمه ی کریم خان را به کاخ گلستان در تهران منتقل کرده.و من حتی با تصور پرواز جمجمه ای بی بدن از شیراز به تهران از عمق این عمل کینه توزانه بر خود لرزیدم.

دژ(ارگ) کریم خانی

        ارگ کریم خان

ارتفاع دیوارها ی ارگ ۱۲و ارتفاع هر یک از ۴ برج آن ۱۴متر و زیر بنای آن حدود ۴۰۰۰ متر است.در ابتدای ورودی ارگ یک هشتی دیده میشود که از یک طرف به حیاط خلوت و از طرف دیگر به محوطه ی داخلی ارگ(حیاط و اتاقها) راه دارد.حیاط دارای حوضهای بسیار بزرگ و سرتاسری و ساختمانهای مسکونی ارگ در اطراف حیاط واقع اند.فضای داخلی اتاقها با نقوش اسلیمی/ترنج/گل و مرغ با رنگ های بسیار زنده تزئین شده است. ورودی حمام خصوصی ارگ در گوشه جنوب شرقی ارگ قرار دارد. این حمام دارای :سربینه(رخت کن)/گرمخانه/خزینه و راهروهای ارتباطی است و در حال حاضر به عنوان سفره خانه ی سنتی از آن بهره میگیرند..این ارگ چنان عظیم و رفیع قد برافراشته که چون نگینی در مرکز شهر میدرخشد.

                                                             ادامه دارد...

پی نوشت:نوشته ی بالا در تاریخ ٢١ امرداد ٨٣ نگاشته شده است.برای دیدن مطلب اصلی روی لینک زیر کلیک کنید.

                    http://kolbeyeshgh.persianblog.ir/post/30

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
اصفهان نامه
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: اصفهان ، سی و سه پل ، میدان نقش جهان ، عمارت عالی قاپو

وقتی ماشین از پس گردنه ای که با درخت های افرا و بلوط محصور شده بود بالا آمد-چشمانم کلبه ای را که مدتها در انتظارش بودم را یافت.کلبه ی عشق، آفتابگردانها و بید دوست داشتنی حیاط کلبه همه سر جایشان بودند.دیگر طاقت نداشتم .خوشحال از اینکه در انتهای جاده ی سفر به کلبه ی عشقم رسیده ام در را باز و پنجره ها را گشودم.

مقصد اصلی ما شیراز-شهر بی مثال خاطره ها-بود اما ابتدا در اصفهان توقف کردیم.

میدان نقش جهان

    میدان نقش جهان

ساکن اما سرشار از غوغایی نهان در بناهای اطرافش و بازارهایی به سبک و سیاق قدیم که لهجه شیرین فروشندگانش با زیبایی طرح های خاتم و اصیل ایرانی بهم می آمیزد و به ما خاطرنشان میشود که براستی در نصف جهانیم.

کاخ عالی قاپو

  عمارت عالی قاپوی اصفهان

عمارتی در مغرب میدان نقش جهان که به فرمان شاه عباس اول در اوایل قرن ۱۱ هجری بنا شد و قدمتش تا به امروز پا بر جاست.این بنای ۶ طبقه ۴۸ متر ارتفاع دارد.پله های پیچ در پیچی که به ایوان ختم میشوند و اتاق موسیقی که سقف و دیوارش با نقوش آلات موسیقی آذین شده است همه و همه یادآور هنر متمدن معماری در روزگاران کهن ایران است.

مسجد امام(مسجد جامع عباسی)

    مسجد امام اصفهان

این مسجد هم که به امر شاه عباس اول بنا شده با جلوخان/سردر/هشتی/صحن/گنبدخانه/چند شبستان و دو مدرسه نمونه ی کاملی از مسجد ایرانی بلکه نقطه ی اوج معماری ایران قدیم ما محسو ب میگردد.

سی و سه پل

       سی و سه پل اصفهان

وقتی به دیدار این پل زیبا بر بستر زاینده رود رفتیم هوا تاریک شده بود و انعکاس ۳۳ پایه ی آن درآب یک ۶۶ پل زیبا بود.زاینده رود همراه با نسیم خنک شبانگاهی میخرامید و ستونهای آجری این پل بینظیر غرق در لذت خنکی آب میشدند.

پی نوشت:نوشته ی بالا در تاریخ ٢١ امرداد ٨٣ نگاشته شده است.برای دیدن مطلب اصلی روی لینک زیر کلیک کنید.

                    http://kolbeyeshgh.persianblog.ir/post/30

*دلنوشته ی من در مورد اصفهان:

اصفهان شهر زیباییست و جاذبه هایش آنقدر زیاد است که از داخل و خارج کشور همیشه میهمان هایی برای میزبانی دارد.«قصه های مجید» دوست داشتنی با آن لهجه ی شیرین مجید و بی بی اش در ذهنم ماندگار است و هنوز برایم دیدنی ست. اما با وجود همه ی این ها نمی دانم چرا اصفهان را خیلی کمتر از دیگر شهرهای ایران بزرگم دوست دارم! شاید از آن جاست که هیچ گاه صفویان را دوست نداشته ام!!

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
← صفحه بعد